تبليغاتX
خاطرات روز های زندگی من
خاطرات روز های زندگی من

خاطره

سلام خب دیگه امروز امتحان حرفه داشتم اونم موتور و باتری رو قاطی کردم یه نمره غلط الان باید برم تکالیف کانون زبانمو بنویسم  ولی خب یه  خاطره ی دیگه هم  مینویسم  بعد میرم چندروز پیش مامان خونه نبود باباهم خوابیده بود منم میخواستم شیرکاکائو درست کنم بخورم  دیدم شکر نداریم رفتم از روی سرپله  یه بسته شکر بردارم اقا رفتم همینطور که دنبال شکر بودم چشمم افتاد به یه گربه حالا مونده بودم گربه کجابود همینجوری تو چشمای هم نگاه میکردیم  من خشکم زده بود  اخی  اینقدر خوشگل بود که نگو اما خب ترسیده بودم  اروم اروم رفتم پایین  البته تا دوتا پله بعدش ۳تا یکی پله هارو میگذروندم رفتم  گفتم بابا بابام از خواب پرید گفت چیه  چی شده گفتم گربه  گربه گفت گربه کجابود گفتم رو پشت بوم بابام رفت دید گربه ای نیست گفت مطمئنی گفتم اره بعد شنیدم بابام داره میگه بیا برو خوشگله اروم از همون جایی که اومدی بروگفتم به بابامون با گربه ها حرف  میزنه  حالا گربه هم اصلا صدا نمیداد گفتم بابا رفت گفت اره  زبون بسته حامله بود گفتم زبون بسته!!!!!!!!!اصلا بره یه جای دیگه مامنم اومد براش جریانو گفتیم حالا مامان من اصلا از گربه خوشش نمیاد ولی این بار گفت اخی تو این هوای سرد کجا رفتهگفتم بله بله   حالا واسه گربه دل میسوزونی گفت اخه زمستونه گناه  داره گفتم حالا اگه نگفته بودم که  مقصر شناخته میشدم خلا صه اینقدر گفتن  تا من عذاب وجدان گرفتم گفتم اصلا برید  پیداش کنین خودم ازش مراقبت میکنم  مامانم گفت کاراز کار گذشته دیگه رفته گفتم بیا مامانمونم شد طرفدار حقوق گربه ها ولی خداییش اون لحظه که گربه هرو دیدم داشتم سکته میکردم  همون بهتر که رفت  خب دیگه منم برم  بای تاهای

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:1 توسط نرگس| |

سلااااااااااام به  دوستان خوبم حالتون خوبه؟ سلامتین  با امتحانا چه طورین من  من که اصلا نگو .این روزا هر وقت میخواستم بیام اپ کنم اتفاق های گوناگونی می افتاد که نمیشد بیام ولی حالا اومدم خب اول امتحانا امتحان ریاضی ای بدک ندادم امتحان قران  اونم یه بیست و پنج صدم غلط دارم تاریخ ۲۰بگو اینو ۲۰ نشی چیو میخوای بیست بشی زبان ۲۰امروز جغرافی نیم نمره غلط دارمخب حالا بریم سر اصل مطلب اتفاقایی که این چند روز افتاد اول جمعه که فرداش امتحان ریاضی داشتم  از خواب ر پا شدم کسی خونه نبود  منم گشنه نبودم  چشم مامانم دور دیدم  صبحونه نخوردم جزومو باز کردم شروع کردم به خوندن حدود ساعت ۱۰ بود که گشنم شد رفتم تو اشپز خونه تازه داشتم معادله حل میکردم  اما  مطمئن نبودم درسته یا نه ماشین حساب برداشتم شروع کردم به حساب کردن نونم دراوردم گذاشتم تو مایکروفر اقا رفتم تو اتاقم که ناگهان صدای جیغ مایکروفرو شنیدم پریدم ببینم چی شده دیدم ماشین حساب و گذاشتم روی ظرف نونی  حواس جمعه دیگهماشین حساب و برداشتم دیدم داغ کرده زدم ۳۶ تقسیم بر شیش جواب داد ۴ رو خورده ایحالا ترسیدم مایکرو فر خراب  شده باشه بهش دست نزدم  صبحونه خوردم بعد چند ساعت خواستم ناهار بخورم برنج دیروز و گذاشتم رو گاز  ولی بلد نبودم گرم کنم زیرشو روشن کردم  خودمم دراز کشیدم که مثلا درس بخونم که ناگهان بوی خوش سوختنی به مشام گرامیمان رسید بلند شدم دیدم به به غذا سوخته تازه اب جوش هم گذاشته بودم اونم ابش ته کشیده کتری هم سیاه شده منم دستپاچه زیرشونو خاموش کردم پنجره رو هم باز کردم با دستگیره کتری رو انداختم تو ظرف شویی ابم باز کردم روش که ناگهان ابا شروع به جلزوولز کردنو ترکشاش بمن خورد و دستم سوخت حالا کی نسوز  خیلی میسوخت ولی تحمل کردم پماد سوختنی برداشتم یه مشت باند هم گذاشتم روش والدین محترم اومدن گفتن چیکار کردی تمام اتفاق ها رو تعریف کردمو بابام به مامانم گفت میگم یکم به این بچه کار خونه یاد بده مامانم گفت میگه زیر بار میره خلا صه این تموم شد اما اتفاقای دیگه ای هم افتاده که بعدا براتون مینویسم فردا امتحان  حرفه دارم باید برم.
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 10:3 توسط نرگس| |

سلام بچه ها امیدوارم خوب باشید من خیلی بدم برنامه امتحانی رو بهمون دادن از شنبه شروع میشه ازاون جایی که در طول ترم نمرات بسیار درخشانی کسب کردم(در لغت نامه ی دانش اموزان درخشان به معنی افتضاح هست)میخوام این مدت بخونم شاید نمره هام بهتر بشه و بازم شاید دبیران محترم لطف بکنن نمره های ترم و کمتر ترتیب اثر بدن(البته میدونم که غیرممکنهاما حالا شاید یه معجزه بشهمن تا بیست و چهارم که اخرین امتحانمه نیستم البته چهاردهم میام یه سر میزنم چون فرداش امتحان زبان دارم و تو نیم ساعت خوندنش تمومه.ولی حالا تا اون موقع باید بشینم همش درس بخونماگه خوبی بدی دیدین حلال کنین برام دعا کنین امتحانام خوب بشه.خب دیگه تا بیست و چهارم خدانگهدار همتون
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:34 توسط نرگس| |

گل پرپر

 

امدی بابا ببین مشتاق دیدارم هنوز

                                      خلق خوابیدند و من از هجر بیدارم هنوز

بارهاجان دادم از هجرت وفایم راببین

                                        باز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز

شمر سیلی بر رخم زد تا نگویم نام تو

                                        لیک باشد نام نیکوی تو گفتارم هنوز

گل چو شد روییده دیگر هم نشین خار نیست

                                         من شدم پرپر ولی ازرده از خارم هنوز

این شنیدم تشنه لب رفتی سفر بابا ببین

                                           اب دارم برتو در چشم گهربارم هنوز

                                                                  اینو تو کتاب سر گذشت جانسوز حضرت رقیه خوندم .

 

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:59 توسط نرگس| |

تقدیم به فرزندان شهدا:

انشام دوباره بیست بابای گلم!

موضوع:(کسی که نیست)-بابای گلم

دیشب زن همسایه به من گفت:یتیم

معنای یتیم چیست؟بابای گلم!

 

درباد نشانه های بال  و پرتوست

برگونه هنوز بوسه ی آخر توست

گفتند به من در آسمانی بابا !

خورشید به خون نشسته شاید سر توست.

                                                           (م.ع)=میلاد عرفان پور

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:36 توسط نرگس| |

دشمنت کشت ولی نورتو خاموش نگشت

                                         آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

 

 

 

 

فرق بین حق باطل بین که بعداز قرن ها 

                                             جلوه حق مانده جاویدان و باطل بی اثر

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 10:21 توسط نرگس| |

 

 

 

 

 

 

 

در وصف امام خمینی (رحمه الله):

 

دیروز باما کسی بود از ما به ما با وفاتر

ایینه ی فطرت ما از ما به مااشناتر

دیروز باما کسی بود مانند خورشید صادق

مانند باران صمیمی از باغ گل باصفاتر

ب.دیم و دیدیم اورا گفت و شنیدیم اورا

رفتیم تا اوج با او از عطر گلها رهاتر 

مرغان پر بسته بودیم پروازرا برده از یاد

پروازمان داد مردی از اسمان ها فراتر 

او امد و پر کشیدیم تا بی کران ها رسیدیم  

رفت و شکستیم بی او از قلب او بی صدا تر

                                                              فاطمه راکعی  

 برگرفته از کتاب ادبیاتم

والا ماکه نبودیم ولی شنیدیم و از بچگی با عشق امام بزرگ شدیم. اما خب شنیدن کی بود مانند دیدن.

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:19 توسط نرگس| |

 زندگی سرسره ایست 

                 میکنی دل از خاک

                                پله پله تااوج

                                        می روی تاپرواز

                                                      بعد از ان بالا

                                                             می خوری سر ارام

                                                                      ذره ذره تا خاک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:28 توسط نرگس| |

سلام بچه ها اول تسلیت میگم دوم این چند روز اصلا هیچ جا نرفتم چون نمیخواستم دوباره خانم سلطانی ناراحت بشه واسه همین گفته بود همتون باید نمرهای امتحان مبتکرانی که میخواد بگیررو خیلی خوب بشیم من از ۵ تا فصل تا حالا ۳تاشوخوندم بقیشم میخونم امشب بادوستام قرار گذاشتیم بریم مسجد محله.خب التماس دعا خدانگهدارتون
نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 11:47 توسط نرگس| |

سلام بچه ها امروز نحس ترین روز هفته بود.امروز ساعت۹مدرسه شروع میشد به خاطر شورای دبیران.اقا صبح ساعت ۵:۳۰پاشدم نماز بخونم دیگه خوابم نبرد.مامان گفت بیا صبحونه بخور گفتم الان میل ندارم بعدا" میخورم مامان و بابا و حدیث برای ۷ رفتن مدرسه.منم موندم خونه ادبیات خوندم.بعد دوستم ایدا زنگ زد گفت بیا باهم بریم قبول کردم رفتم تو ایستگاه یه ۲۰دقیقه ای منتظر شدم اتو بوس اومد بعددوستمم سه تا ایستگاه بعد سوار شد رفتیم مدرسه از بدو ورود بچه های شورا گفتن معلما همه از کلاس سوم ۳ شاکین.گفتم چیز عجیبی نیست همشون میگن  حقم دارن خلاصه چند وقت پیش با دبیر ریاضیم خانم سلطانی یه بحث کوچولو داشتم خانم از دست کلاس ناراحت بود از منم ناراحت شدخلاصه گل گرفته بودیم که بریم معذرت خواهی با دوتا از بچه ها قرار بود بریم که من و هانیه و یگانه بودیم اما بعد نصف کلاس اومدن حالا کلی معذرت خواهی تا خانم سلطانی قبول کرد.وسط مراسم عذر خواهی دبیرمون داشت میرفت به طرف کلا س حالا ادبیات داشتیم با خانم امین.فروغ رفت از طرف همه اجازه گرفت اخه زشت بود داریم با خانم سلطانی حرف میزنیم برگردیم اجازه بگیریم واسه همین به فروغ گفتیم.بعدش اومدیم بریم سر کلاس دیدیم خانم عصبانی رامون نداد تو کلاس فقط فروغ که اجازه گرفته بود رفت.کلی خواهش میکنم نشد خانم سینایی رو واسطه کردیم قبول نکرد گفتیم نگاه کن ازدل این دبیر در میاری یه دبیر دیگه دلگیر میشه.حالا رفتیم تو حیاط از پشت پنجره داشتیم گوش میکردیم درسو خانم پنجره رو بست.کلی ناراحت شدیم رفتیم پشت در چیزی نشنیدیم.حالا خانم امین گفتن ازتون نمره کم میکنم.البته بقیه ی روز تاالان خوب بود .ولی خدا بقیشو بخیر کنه.امیدوارم خانم امین ببخشتمون.یعنی میبخشه؟  
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:38 توسط نرگس| |

خیلی وقت بود تو وبم رباعی نذاشته بودم خب این شعرا تقدیم به امام حسین وتمام اسیران و شهیدان کربلا و شهیدان نسل خودمون از جمله دایی شهید خودم.      

تقدیم به صبر حضرت زینب(س)

ای کاش فراغتی فراهم میشد

از وسعت درد های تو کم میشد 

این بار مصیبتی که بر شانه ی توست

ایوب اگر داشت قدش خم میشد

 

دروسعت شب سپیده ای آه کشید

خورشید به خون تپیده ای آه کشید

ان لحظه که زینب(س)به اسارت میرفت

بر نیزه سر بریده ای آه کشید! 

  

یک حادثه...کربلا...سفر...نیزه...حسین(ع)

در کوره ی آفتاب ...سر...نیزه ...حسین(ع)

خورشید فرو رفت به اعماق زمین

وقتی که طلوع کرد بر نیزه حسین(ع)

 

ای نخل !زوال دامنت را نگرفت

زخم تو غرور کهنت را نگرفت

هر چند بریدنت سرت را اما-

بی سر شدن ایستادنت را نگرفت

 

من قطعه ولی سپید بر میگردم

دریک غزل جدید بر میگردم

 با حس چهار پاره در طرح جنون- 

یک مثنوی شهید بر میکردم.                     

                                                                                (م.ع)=میلاد عرفان پور 

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 7:43 توسط نرگس| |

یلدای همتون مبارک.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:52 توسط نرگس| |

سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب باشه.منم خوبم ولی خستم.امروز صبح پاشدم اونم ساعت۷ رفتم صبحونه خوردم به مامانم کمک کردم.حمام رفتم اتاقمو جمع کردم البته این یکی واجب بود چون اتاقم شبیه صحرای محشر شده بود این کتابا دیگه واسشون جاندارم دو تا طبقه به قفسم اضافه کردم هنوز واسشون جاکم دارم.خلاصه امروز کلا اتاقمو دکوراسیونشو تغییر دادم جای تخم میزم کمدم کلا انگار یه اتاق دیگست فقط رنگ دیوارش ثابت مونده.بعدش اتاقمو جارو زدم .علومم شیمیشو خوندم ناهار خوردم الانم که اینجام.چند دقیقه ی دیگه هم باید برم بازعلوم بخونم.تازه کارای فردامم مونده وااااااااااااااااای خدا چه قدر کارریخته رو سرم.شب هم میخوام برم مسجد دیگه هیچی ازم نمیمونه .بایدبرم به کارام برسم فعلا بای تاهای
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:37 توسط نرگس| |

سلام دوستای خوبم.محرم اومد باتاسوعا و عاشوراش وای که چقدر دلم برای این روزا تنگ شده بود برای خاطرهاش برای گریه هاش برای توبه هاش .من این ماه و به همتون تسلیت میگمو ازتون التماس دعا دارم لایق دونستین دعام کنید که من محتاج محتاجمامروز دبیر پرورشیمون از مکه اومد چقدر دلم برای خنده هاش تنگ شده بود برامون سوغاتی مداد تبرک کرده برای ازمون ورودی دستش درد نکنه.خب باید برم خدانگهدار
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 17:39 توسط نرگس| |

سلام امروزم خوب نیستم انگار همش بداوردن پشت بداوردن.امروز به ناچار رفتیم مسابقه.اما قبل رفتن ازخانم سلطانی دبیر ریاضیمون اجازه گرفتیم اونم چه اجازه ای خانم گفت میخوام جبرودرس بدم دیگه هم تکرارش نمیکنم.با لحنی گفت که مشخص بود راضی نیست مابریم.خلاصه ما که رفتیم اما یکم دیر بود تارسیدیم گفتن برید تو زمین یه عده از بچه ها زود تر رسیده بودن حالا داور میخواست سوت بزنه ماداشتیم لباس عوض میکردیم رفتیم توزمین اصلا گرم نکرده بودیم بازی اولمونو ۴-۰ باختیم تو بازی دومم۲-۰ باختیم تو بازی سوم ۵-۱ بردیم.اما خداییش من کلی شوت زدم همش میخورد به تیر چون من قبلا بسکتبال بودم عادت نداشتم پایی بندازم از اون ۵ تا هم ۳ تاشو من گل کردم برای استانی هم انتخاب شدم ولی نمیرم از هندبال حالم داره بهم میخوره شدیم چهارم تازه پیاده هم برگشتیم الانم هیچیم نمونده میخوام برم دوش بگیرم بعدم واسه فردا  بخونم اما دیگه هیچ وقت نمیخ.ام اسم هندبالو هم بشنوم من تو بسکتبال کشوریم رفتم اما پام ضربه دید مامانم نذاشت ادامه بدم.تواینم اومد گل بزنم دستمو بردم بالا گرفت توپ افتاد ولی یارم جمعش کرد اونا رفتن که گل بزنن اما من داشتم از درد جیغ میزدم هر کاری میکردم درست نمیشد تماشاچیا گفتن این مرد اما داور اوانتاژ داده بود من خودمو انداختم زمین همین که دستم خورد به زمین برگشت سره جاش اما درد میکرد  تو بازیه بعدیشم توپ مستقیم خوردتو صورتم سرم گیج رفت خوردم زمین  از درد حتی قدرت تکلمم نداشتم فقط همه جا سیاه شده بود خانمم میگفت پاشو ادمه بده بلند شدم داشت از بینیم خون میومد اومدم بیرون دو دقیقه بعد رفتم تو دقیقا به همون شخص خوردم افتاد زمین واسه استانی هم انتخاب شدم ولی همونجا انصراف دادم..اخ مامانم اومد حالا میگه پاشو تا الان که باشگاه بودی بعدشم لابد میخوای استراحت کنی برو پای درست این جمله ی هرروزشه فقط این باشگاه کلمه های دیگه ای میاد جاش خب تا های فعلا بای.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 14:42 توسط نرگس| |

سلام اصلا حالم خوب نیست اول به خاطر اون کامنت که با اسم داداشت داده که اگه رفتین وبشو خوندین نظر منم بخونین.من به هیچ شخص خاصی توهین نکردم فقط به پاره کردن عکس امام اعتراض کردم خوب دیگه از سیاست خارج بشیم در مورد مسابقه خیلی شرافتمندانه باختیم البته این فقط یه مسابقه بود هنوز سه تای دیگه مونده که فرداست من که شاید نرم اخه ادبیات امروز نرفتم دبیرم ناراحت شد فرداهم ۴ساعت ادبیات دارم تازه امروز صبح نمره ی افتضاح ادبیاتمو دیدم حسابی خجالت کشیدم حالا فردا با چه رویی برم سره کلاس اخه من فقط تو ریاضی یه همچین نمره ای دیده بودم هیچ درسیم این نمررو نگرفته بودم واقعا برای خودم متاسفم.حالا مسابقه ۵-۱ به سود تیم مدرسه ی ملک پور شد.اونا ۳تا از ۶تا بازیکنشون کشوری بود تازه داورا پیش بینی میکردن ۳۰ تا گل به ما بزنن ماهم هیچ گلی نتونیم بزنیم ولی به لطف تلاش بچه ها فقط ۵ تا گل خوردیم تازه دروازه بانمونم برای استانی انتخاب شد اون گلیم که زدیم من زدم..باتید برم ممنون به وبم سر میزنین خدا نگهدارتون.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 16:10 توسط نرگس| |

سلام بچه ها خوبین؟من حالا بهترم ولی امروز حسابی خسته شدم ماجرا از این قراره که من عضو تیم هندبال مدرسم.امروز بهم خبر دادن فردا مسابقه داریم حالا تیم ماهیچی  تمرین نکرده بود البته امروز همه ی زنگای تفریح و نماز رو داشتیم تمرین میکردیم اخه میگه به درد میخورد.باید یه کاری میکردیم وگرنه مسابقه اخرم نمیشدیم قرار شد امروز دوساعت بیشتر بایستیم و تمرین کنیم .زنگ که خورد شروع کردیم به نرمش بعد دوتا تیم شدیم شروع کردیم به مسابقه .خداییش بچه ها به نسبت تمرین کمشون خوب بازی کردن منم دوتا گل زدم جلوی سه تا گلم گرفتم.اما هنوز به ۱۵ دقیقه ی اول نرسیده بود که من نفس کم اوردم.حالا هی خانم میگفت بدو بدو من میگفت دیگه نمیتونم از روی محبت انچنان دادی سرم زدو گفت اخه فردا میخوای چیکار کنی؟حالا من یکم ترسیده بودم ولی با شجاعت تمام گفتم اصلا یعنی چی یه روز قبل از مسابقه تازه یادتون میفته تمرین کنین میخواین مقامم بیاریم اصلا من نمیام خانمم خیلی  قشنگ در جوابم گفت تو بی خود میکنی بازیکن اصلی هستی باید بیا ی  گفتم اگه نیام چی میشه گفت هیچی فقط نمره ی ورزشتو میدم صفر منم گفتم نرگس از جونت سیر شدی ول کن بابا دوباره شروع کردیم وقتی تموم شد بهمون گفتن فردا ۷ مدرسه باشین چون امتحان مستمر زبان داریم باید امتحان بدیم بریم باشگاه تا ظهرم طول میکشه البته پارسالم گفتن تا ظهر مسابقه به فرداشم کشید حالا فردا ادبیات دارم علومو دینیو زبانم دارم .باید بیخیال همش بشم.تازه وقتی برگشتم خونه از خستگی مامانم گفت داری میمیری  رفتم یه دوش گرفتم روی تختم به خیال اینکه یه ساعت دراز میکشم پا میشم میرم پای درسم وقتی بیدارشدم دیدم ساعت هشته کلی عصبانی شدم گفتم مامان چرا بیدارم نکردی گفت دلم نیومد خسته بودی حالا هم باید برم واسم دعا کنید فردا مسابقه مقام بیاریم. فعلا بای.  اهان یادم رفت من دوست نداشتم وبم سیاسی بشه ولی تحمل این یکی رو نداشتم میخوام بگم اون ادمایی که اغتشاش میکنن طرفدار هیچ کاندیدایی نیستن یه مشت جوونن که گول این ماهواره هارو خوردن و پره هیجانن نمیدونن کجا خالیش کنن میریزن تو خیابون.اما اینا به کنار هیچ کس اجازه ی توهین به رهبر این ملتو نداره تا وقتی من و امسال من تو این جامعه هستن که تعدادشونم خیلی بیشتر از این اغتشاش گراست این ادما هیچ کاری نمیتونن بکنن.من اماممو خیلی دوست دارمو طاقت توهین بهشو ندارم اونایی که ضد اسلام و انقلاب پاشدن خودش با دست خودش قبرشونو کندن هرکس جلوی اسلام بایسته شکست میخوره یه کلام:

                      استقلال ازادی جمهوریه اسلامی 

 

                                        

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21:40 توسط نرگس| |

سلام ببخشید امروز تازه اومدم حالا تازه هم تصمیم گرفتم از این به بعد کمتر میام ولی میام میخوام وقتی میام کامنتاتونو ببینم.برای همتون ارزوی موفقیت دارم. بای
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 21:14 توسط نرگس| |

سلام خوبین؟منم عالیم دیشب فاینال داشتم صبح دیروز بچه هایی که فاینال داده بودن حسابی ترسوندنم میگفتن خیلی سخت بوده وهمشون تو فکر فل شدن بودن.تازه یکی از بچه ها که همیشه تاپ بود نمرش شده بود۸۳.دیگه داشتم میمردم آخه لای کتابو هم وا نکرده بودم.زنگ آخر ورزش داشتیم دبیرمون داشت برای مسابقه با بچه های تیم هندبال که منم جزوشم کار میکرد. حالا من تو فکر فاینال بودم اصلا خوب کار نکردم ولی با یه داد سر حال اومد. کارمو درست کردم.تازه بعدشم کلاس تقویتی ریاضی داشتیم دیدم اگه بخوام بمونم حتما فل میشم رفتم خونه .حالا رگ زبان خوندن گرفته بود مارو خوندم اونم چه خوندنی ولی بازم میترسیدم.بعدش دوستم زنگ زد گفت خانم اوجی کلی نکته ی مهم گفته ازم خواست بعد از کانون برم خونشون ریاضی کار کنیم منم واسه ۸:۳۰ رفتم اونجا البته فاینالمو خوب داده بودم نگران نبودم.دوستم میگفت خانم اوجی نیومده تو گفته نرگس کجاست امروز ندیدمش بعدشم یکی از بچه ها گفته فاینال داشته رفته.حالا بچه ها گفتن بیا الهام کم بود نرگسم اضافه شد.البته من خوشم نمیاد دبیرا اینجوی جلوی بچه ها بینشون فرق بذارن اخه بچه ها یه فکر دیگه میکنن. حالا بگذریم ۱۰ رسیدم خونه رفتم تو اینترنت نتیجم اومده بود .نمره ی کلاسی ۹۴ نمره ی امتحانی ۹۶ نمره ی کل ۹۵ تاپ شده بودم اینقدر خوشحال شدم که نگو.ترم دیگه میرم بزرگسال. خوب برم که فردا امتحان ترم ادبیات دارم فعلا بای
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 10:37 توسط نرگس| |

اول سلام بعدشم ببخشید یه  مدت طولانی نبودم کامپیوترم خراب شده بود دیگه داشتم پرر میشدم که مامان به مناسبت تولد خواهرم کامپیوترو داد تعمیر کنن که تو نصف روز تموم شد الان تولد خواهرم باید برم ولی باز میام جواب کامنتاتونو میدم بازم ببخشید
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 19:14 توسط نرگس| |

سلام بچه ها بعداز یه مدت طولانی دوباره اومدم یعنی وقت کردم که بیام. خب تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده.اما یکی یکی اول از همه عجیب ترشو میگم.منی که تو این دو سال اخیر از ریاضی نفرت پیدا کرده بودم.تو این چند وقته علاقه ی شدیدی به ریاضی پیدا کردم.یه جورایی عاشق ریاضی شدم.باورم نمیشه من اوایل اصلا"اعتماد به نفس تو ی این درس نداشتم اما این چند روز نه فقط واسه خودم بلکه واسه بچه های کلاس هم رفع اشکال ریاضی میکنم.دیروز یکی از دوستام گفت نرگس میتونی این مسئله رو واسم توضیح بدی منم که دیشبش تا ساعت ۱ شب داشتم همین مسئله ها رو کار میکردمو الان فولش بودم با کمال میل قبول کردم.اول واسه اون توضیح دادم بعد فاطمه هم اومد گفت واسه منم بگو بعدشم سارا خلاصه گفتم بذارین پای تخته بگم که همتون یه جا واستون توضیح داده باشم چون خیلی وقت نداریم اونا هم قبول کردن(آخه اون روز زنگ آخر زبان داشتیم که دبیرمون نیومده بود همون موقع داشتیم ریاضی کار میکردیم) تازه یه ماژیک وایت برد هم تموم کردمالبته چیز مهمی نیست ۱۰ تاشو تو خونه دارم.بعد از اینکه تو ضیح دادم یگانه گفت میخوای چیکاره بشی منم جوابشو دادم اونم گفت بهتره بشی دبیر ریاضی خیلی قشنگ درس میدی از دبیرمون بهتر درس میدی من اول کلی ذوق کردم بعدشم گفتم هدف من بزرگ تره.امروزم ۱۰ دقیقه ی آخر باز با بچه ها واسه امتحان ۴شنبه کار کردم قرار فردا هم کار کنیم که ایشالا امتحانمو ۲۰ بشم.خب آخرشم اینکه من یه سرما خوردگیه بد خوردم دعا کنین زود تر خوب بشم. خب دیگه بای
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:0 توسط نرگس| |

پوشانده به تن قبای رسمی در صف

دنبال کمی هوای رسمی در صف

ده بود ودرختهای عاشق در رقص

شهر است و درخت های رسمی در صف

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 8:26 توسط نرگس| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


خاطرات روز های زندگی من
خاطرات روز های زندگی من

خاطره

<-PostContent->
:ادامه مطلب:
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


خاطرات روز های زندگی من
خاطرات روز های زندگی من

خاطره

<-PostContent->
:ادامه مطلب:
نوشته شده در <-PostDate->ساعت <-PostTime-> توسط <-PostAuthor->| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت