X
تبلیغات
خاطرات روز های زندگی من

خاطرات روز های زندگی من

خاطره

معادله ی جالب

سلام یه معادله ی جالب :

 1)Study=dont fail

2)dont study=fail

 =>2+1=

stady+dont study=dont fail+fail

= study(1+dont  =fail)(dont+1)

=>study=fail so dont study  

ببخشید بعضی از علائم درست تایپ نمیشد شما که خودتون پروفسورهستین بخونیدش برگرفته از وب عشق قو تو لینکام هست.یه چیز دیگه

 

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد

به عشق ایمان دارم حتی اگر ان را حس نکنم

به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...

(دیوار نوشته ای مربوط به جنگ جهانی)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 15:7  توسط نرگس  | 

ضد حال یعنی...

سلام میخوام چند تا از اتفاقات بد این دو هفته رو بگم براتون.

به نظر شما بدشانسی و ضدحال یعنی چی؟

یعنی فردا امتحان ادبیات داشته باشی برگردی خونه استراحت کنی واسه ساعت ۴بری کتابتو برداری ببینی پلاستیکتو جاگذاشتی کتاب ادبیاتتم توش بوده بگی اشکال نداره  کتابای کمک درسی رو میخونم بفهمی هردوتاش تو همون پلاستیکه.فرداش دیر از خواب بلند شی و ۵ دقیقه مونده به ورود دبیر برسی کلاس و ندونی چیو بخونی دبیر بیاد و امتحانشو بگیره تو ش پر سوال متن باشه امتحانو بدی بیای بیرون از ۳-۳ خبر برسه که خانم امین گفتن هرکسی زیر ۱۸ بشه حسابشو میرسه.توهم ناامید که من بالا ۱۵ نمیشم و برگردی تو کلاس(مربوط به ۳ شنبه ی گذشته)

ضدحال یعنی بالا ترین نمره ی کلاس تو ریاضی بشیو خانم سلطانی بهت بگه اصلا درس نمیخونی فقط هوش و گیراییت خوبه که نمره میاری و اگه پیش رفت نکنی تو مستمر ترم دوم حالتو میگیره بعد برگردی خونه فقط بابات خونه باشه و درحال خوردن ناهار بگه غذا رو گاز گرم کن بخور توهم خسته غذا بکشی بخوری ماجرارو به بابات بگی بگه خوشم میاد مثل خودمه با نگاه کردن به دانش اموزا میفهمه کی درس نخونده بگی بابا میگه من درس نمی خونم بهت بگه۲ساعت تو روز درس خوندن کافیه؟!!!!!(این یکی رو حق دارن من کم درس میخونم.)(این ماجرای امروزه) 

ضد حال یعنی بخوای به دبیرت اونم دبیر ریاضی که بهش اطمینان داری مشکلتو بگی و باهاش برای زنگ تفریح بعدی قرار بذاری بعد همون زنگ دوستت بهت گیر بده که تو منو دوست نداری و اصلا بامن نمیای و اگه این زنگ نیای باهات قهرمو توهم بین دوراهی توفکری که میبینی تو حیاط داری بادوستت راه میری و زنگ به صدا درمیاد میری سر کلاس خانم سلطانی میگه من خیلی منتظرت موندم نیومدی ادم بدقولو...دیگه هم روت نشه بری پیشش.(بازم امروز)

ضد حال یعنی بری پیش مشاور برنامتو تحویل بگیری ببینی از ۱۶ ساعت باقی مونده بعد از اومدن به مدرسه ۸ ساعتش و باید درس بخونیو تو هم بی خیال برنامه بشی شروع کنی مشکلاتتو گفتن برگرده بهت بگه با یه پسر دوست شو مشکلاتتو باهاش در میون بذار(بقیش سانسور شد)!!!!!!!!!!!!!!!!!!!توهم چشات از کاسه دربیاد و با خودت بگی بیا اینم مشاور روشن فکرماتازه همشم برات انگلیسی بگه تو هم بفهمی و به خاطر بد تلفظ کردن کلمات توسط مشاور از خنده بمیری.(امروز بود بازم)

دبیر ریاضی سوال بدن بگن هر کی حل کنه بهش نمره اضافه ميشه زنگ بزني به مامنت دقيقا همون موقع سر كلاسه وقت نداره نميتونه حرف بزنه مجبور شي از هر راهي حل كني تا به جواب برسي به دبيرت بگي بگه من حلش نكردم اگه جوابت درست باشه بهت نمره ميدم(امروز)

  مجبو.ر بشي با دوستت برگرديو داداشش رانندگي كنه تو راه برگشت داري شاني ميخوري ترمز كنه بريزه رو لباست بدو بهت دستمال بده بياي لياستو تميز كني ببيني روش شماره نوشته دستمال محترمانه بهش پس بديو خودت بادستمال خودت پاكش كنيحالا كي دانش اموز سوم رياضي مدرسه ي تيز هوشاااااااااااااان به دوستت بگي ميگه نگفتي داداشت جز با دوستش سحر با دختر ديگه اي رابطه نداره دوستت بگه چرا و بفهمي دوستت هم نميدونه و دلت واسه نگاه هاي چپ چپ پسره و ملتمسانه كه يعني چيزي به الميرا نگو بسوزه و هيچي نگي.(سه روز پيش)

ودر اخر ببيني كه تو مدرسه ي  مثلا نمونه دولتي دانش اموز هندرزفي تو گوشش سر كلاس و يكي داره چرت ميزنه اونكيكي نامه نگاري ميكنه يكي داره سر جلسه ي امتحان سوالا رو يكم بلند ميخوني شصتت خبر دار ميشه اونور خط دارن بهش جوابا رو ميگن. خلاصه هر كاري به جز درس خوندن.زنگ تفريح هم يكي داره اهنگ رپ تمرين ميكنه يكي داره التماس معلم ميكنه نمرشو حذف كنه يكي اداي معلمو در مياره.تازه معلم علوم داره فيزيك تدريس ميكنه يه سوال رو ميخواد توضيح بده ميگه :خب ببينيد ميشه در واقع به اصطلاح نرگس جان بلدي اين سوالو حل كني  تو هم چون مامانت دبير فيزيكه محكومي به عالم دهر بودن تو اين رشته و بري پاي تابلو سوال و حل كني معلم بگه افرين خب تو ضيح بده بگي بري بشيني .همون معلم نيم ساعت داره جواب سوالاي چپ اندر قيچي يه دانش اموزو ميده خب توهم سوال داري رديف سوم اون اخرا پپرپر بزني و معلم نيگات نكنه  اشكت كه دراومد از سروصدا و سردرد و فكر امتحان كه بايد تنا دودقيقه ي ديگه بديو اين سوال بلد نيستي خانم بگه چه زودم گريش ميگيره حالا اشكال نداره سوالتو بپرس  بپرسي در اخر هم جواب دريافت نكني همون سوال تو امتحان بياد اشتباه بنويسي.(البته من به خاطر فشار زياد روي مغزم سر كلا س فقط يه اشك ريختم بچه ها با مبالغه گفتن دريا شده.) (امروز)

ودر اخر بفهمي مادر يكي از دوستات تو كانون فوت كرده(سه روز پيش)

اميدوارم براتون پيش نياد  حق نگهدارتون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 17:40  توسط نرگس  | 

چادر

سلام دوستای عزیزم.خوفین ؟ جاتون خالی دیروز شیراز بارون اومد در حد چی؟راستی پیروزیه پرسپولیس برتمامی هواداران این تیم  مبارک و اربعین حسینی را برهمگان تسلیت می گویم.یه خبردرحدالمپیک بالاخره مادرعزیزم پروژه ی دوخت چادر من را سه روز پیش تمام کرد.ای کیف میکنی تو چادر خیلی احساس ارامش به انسان میده.بیچاره پسرا که محرومین اخی گریه نکنین این جور که داره پیش میره تا چند ساله دیگه مد میشه پسراهم چادر بپوشن.خب روز اول که چادر پوشیدم همه گفتن واقعا"اشتباه میکردی که چادر نمیپوشیدی چون چادر خیلی بهت میاد(البته بچه های منحرف بهم گفتن وقتی موهات رو درست میکنی خیلی خوشگل میشی منم گفتم میخوام که خوشگل نشم مهم باطن ادماست.)خداییش خیلی بهم میاد اما  یه خبر بد ما ازاین به بعد پنجشنبه ها تا ۴ مدرسه هستیم.فقط دوشنبه  پنجشنبه ها تا 12 بوديم كه اونم 5 شنبش پر شدبقيه روزاهم تا 2.حالا من دوشنبه  پنجشنبه 4:15 تا 6 كلاس زبان دارمديروز باباي ثمين اومد با اون رفتيم 1 ثانيه بعد از ما دبرمون اومد سر كلاس تازه وقتي تعطيل شديم من رفتم تو ايستگاه منتظر مامانم كه بياد(من تو ايستگاه مي ايستم تا مامانم بياد دنبالم)ديروز تا 6:20 دقيقه منتظر موندم كسي نيومد تازه وقتي اومدم تو ايستگاه روبروي هر صندلي يه پسر ايستاده بود مي خواستن نذار بچه هاي كانون بشينن اقا خانم ها هم دور ايستگاه ايستاده بودن منم رفتم 6:10 حدودا ايستگاه خالي شد رفتم بشينم كه ناگهان سه تا پسر ول عين چي اومدن نشتن منم ديگه روم نشد بشينم دوتا صندلي اونورتر رفتم محل قبلي حالا رو صندلي نشسته بودن ولي چهار زانو!!!!!!!!!!!!!!يكيشون چپ چپ نيگاه ميكرد يه صداهاي خنده ي بدجوري هم درميوورد يه جوري حرف ميزد كه بشنوم شمنيدم گفت انگار ميترسه بياين اذيتش كنيم اقا ناگهان يه صدا پخ بلنداز پشت سرم شنيدم اونا  دراورده بودن قلبم اومد تو دهنم ولي خب اصلا تكون نخوردم دلم ميخواست بزنم تو گوشش بگم بيشعور گمشو ولي خب نميتونستم كه تودلم گفتم بيادست از سر چادري ها هم برنميدارنهمينجوري پشت سرم ميخنديد كه من ديگه طاقت نيوردم رفتم پايين تر ايستادم جوري كه ديگه نميديدكشون زنگ زدم به موبايل مامانم خواهرم جواب داد!!!!!!!!!گفتم چرا نمياين گوشي رو بده مامان گفت داره نماز ميخونه!!!!!!!!!!!!!گفتم ميگه كجايين گفت خونه!!!!!!!!!دلم ميخواست جيغ بزنم گفتم يعني نميخواين بياين دنبالم  گفت بابا مياد دنبالت گوشي رو گذاشتمو عين جت راه افتادم خدا خدا ميكردم كه بابام نيومده باشه وگرنه مي گفت كجا بودي چرا تو ايستگاه نبودي.تو راه هم یه اقای به صورت تمسخر بهم گفت خانم محجبه افریننننن.رسيدم ديدم نيست اون پسرا هم بودن  ولي حالا خانمم بود همشون با خط بعدي رفتن دوباره تنها شدم يه تاكسي ديدم بابامتوش بود (من بابام رانندگي نميكنه خوشش نمياد مامانم رانندگي ميكنه)پياده شد گفت تو ترافيك بودم گفتم منم زير بارون داشتم يخ ميزدم گفت ميگه چتر نداشتي گفتم نه يادم رقت از خونه صبح بيارم.اقا سوار خط شديم رفغتيم خونه من شام خوردمو ساعت 8 خوابيدم.پايان ماجرتي ديروز...............................خب يه خاطره ي ديگه هم ميگم چون ديگه حوصله ي نوشتن پست بعدو ندارم دوشنبه داشتم ميرفتم كانون ميخواستم از اوتبوس پياده بشم يه خانومي هولم داد خوردم زمين اونجا هم پاتوق پسراي ول همشون  بهم خنديدن خيلي پام درد ميكرد كفشمم تقريبا پاره شد نه خيلي قابل پوشيدن بود ولي خيلي زايه بود.دلم ميخواست گريه كنم ولي گفتم خيلي زشته منم يه كم خنديدم و انگار نه انگار اون خانومه هم عين جت رفت بلند شدم رفتم تو كانون گريه كردم .دوستمم كه با دوست پسرشون اونجا داشتن پرسه ميزدن بهم گفت حالت خوبه گفتم خيلي زياد اصلا دارم پر در ميارم گفت اشكال نداره پيش مياد گفتم ميگه توهم ديدي گفت اره پرسيدم خيلي زايه بود گفت خيلي.دردم تازه شد ولي گفتم اه خودم از ادماي گرگرو بدم مياد اونوقت خودم دارم گريه ميكنم. خب ديگه برم باي تا هاي.
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 12:7  توسط نرگس  | 

سنگی برگوری نوشته شده توسط جلال ال احمد.

 سلام  تو راه برگشت خونه بودم توی اتوبوس داشتم فکر میکردم که چیکارکنم برای چهار شنبه باید خلاصه ی یک کتاب بیست صفحه ای رو مینوشتم توی یه برگ دفتر  روز قبلش کل کتاب خونه ی بابامو زیرو رو کردم از هزارتا کتاب بیشتر دنبال یه کتاب خوب بودم  پیدا نکردم .خیلی دلم میخواست کتابای ال احمد و بخونم تو همین فکر بودم که یه خانوم از خط پیاده شد کتابشو جا گذاشته بود حدس بزنید چی بود کتاب  سنگی برگوری از   جلال ال احمد برداشتم بهش بدم ولی رفته بود کتابو باز کردم  شروع کردم به خوندن  به خودم اومدم دیدم از خونه کلی دور شدم برگشتم خونه  کسی نبود خدارو شکر کتابو که تموم کردم  رفتم تو فکر اینکه  چیکار کنم کتابرو با خوندن کتابه کلی عوض شدم انگار شدم یکی دیگه نه خودم نه اطرافیام نمیشناسنم میگن خیلی عوض شدی نذاشتم کسی بفهمه اون کتابو خوندم  صبح دادم به پایانه ی خط که  اگه صاحبش اومد بده بهش. اینجا  یه کم مینوسم ازاون کتاب بخونید جالبه.

ازنظرم نوشته ای متفاوت بودکه با این جمله اغاز میشد:ما بچه نداریم-من و سیمین-بسیارخوب این یک واقعیت.اما ایا کار به همین جا ختم میشود؟

جلال ال احمد کاملا"خودش است بدون هیچ ملاحظه ای!دستنوشته هایی کاملا"خصوصی و مردانه که نمیدونم ایاخودش به چاپش راضی بوده یا نه؟اودراین کتاب بی محاباازلحظات و افکار خصوصیه خودش و همسرش میگوید.ازسیمین و جزییات زندگی ای که بچه دران نیست.این یک ریتم کاملا"پابرجا برکتاب است و تا انتها همه چیز گرد همین ماجرا می چرخد.این روند یکسان گاهی حوصله ی ادم را سر میبرد.

خسته میشود از این که این قضیه این همه شرح و بسط داده شده .

هرچند که در این روندیک طرفه ال احمد ناخنکی هم به اوضاع اجتماعیه ایران زده .ازمحدودیت ها و محرومیت ها گفته.این قسمت ها خلاصه گفته شده اندودر پشت جملات ودرمیان مطالبی که گاه ادم به خاطر موضوع کتاب حواسش به ان نیست.از سنت هایی می گوید که ان هارا قبول نداردیا شاید هم قبول دارد اما فلسفه ای برای بیان ان ها نمیابد... . کافی است کمی با دقت بخوانید در همان فصل اول در لا به لای مطالب میگوید :"همسایه ها با خانه های فسقلیه خود چند بچه دارندکه تفریحشان خاک بازی است و ما با ۴۲۰ متر خانه تنها هستیم .یعنی کثرت اولاد مرض مزمن فقر است و این ۴۲۰ متر خالی مانده و موسسات اجتماعی هنوز به وجود نیامده اند و ناچار تو خودت را بیشتر مسئول میبینی."

 واز عقاید مذهبیه خانوده اش.از خواهرش.برادرش.پدرش که سه تا زن گرفت.از این که مادرش هزاران مشکل دارد.خواهرش را به یاد می اورد که سرطان سینه داشت وراضی به عمل نشد.چون اینکه اقای دکتراوراعمل کند تا چند سال دیگر هم زنده باشد برای او مثل این بود که چادرش را از سرش بردارند.واین جاست که ریشه ی عقاید مذهبی را میبینی که تا کجا فرو رفته.

فقط به همین جا ختم نمیشود گاهی موضوعی را کاملا" نقد کرده  و گاهی کاملا بی طرف و یا حتی متعجب قضاوت را به عهده ی ما گذاشته."در زمینه ی عصمت  قرون وسطایی جز با خشونت قرن ۲۰ نمیشود چیزی کاشت..."

 به وسط کتاب که میرسیم خودش هم خسته شده از این زندگی که یک  بند به دنبال بچه است.خودش میخواهد به این روند پایان دهد. میخواهد دیگر به ان فکر هم نکند.به قول خودش و در گستره ی نوشتارش : " یک جور عدالت پایین تنه ای!باید عالمی داشته باشد. یک سره به سوی ملوک و فارغ از پایین تنه!"

 دیگر تحمل بوی هیچ  ازمایشگاهی را ندارد.دیگر نمیخواهد.دیگر دلسوزیه دیگران و جملات کلیشه ای ان ها را نمیخواهدکه"ای بابا!ما با بچه هزار مشکل داریم و شما بی بچه یکی."می خواهد فراموش کند و عادی زندگی کند.مثل همه نه حسرت بکشد. نه حسرت بورزد و نه بی اعتنا.

فصل اخرش دلم میگیر سراغ اموات میرود .حتی ان جا هم به تناقض میخورد در میان باور های خودش و در میان باور های جامعه."دنیا و اخرت!یا چاوش های دنیاواخرت و اصلا کدام دنیا و کدام اخرت؟"

 

 

وقتی کتابو تموم کردم  لجم گرفت دلم  میخواست پرتش کنم زیر تایر ماشینا اما کمی فکر کردم و فهمیدم انقدر ها هم تک بعدی نیست بهتون پیشنهاد میکنم بخونیدش.

اهان بچه ها اگه کسی کتابیکه بیشتراز۲۰ صفحه باشه و بشه تو یه صفحه خلاصش کرد  میشناسه به من بگه که بدجوری دنبالشمو پیدا نمیکنم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 17:12  توسط نرگس  | 

سلام بچه ها .دبیر ادبیاتم خانم امین منو توجیه کردن و منم به اشتباهم پی بردم ازشون عذر میخوان  شمادرست گفتید من یک طرفه به قاضی رفتم ازنمراتی که به ما میدید وواقعا حق دارید بگین کیلویی ممنونم وگرنه ما مشروط بودیم  موضوع من این بود :

به دوست گرچه عزیز است رازدل مگشای          که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز.

بازم معذرت میخوام.ازاقا امیرم متشکرم  که اون ایه رو برای من گذاشتن امیدوارم درست باشه. 

خب دیروز روز شهادت  حضرت رقیه بود من و ایدا و خواهرش المیرا هم رفتیم مسجدالرقیه مراسم بود  مسجدسرکوچه ی ماست.رفتیم با خبر شدیم که اقای محمدرضا زراعت پیشه یکی از بچه های فعال مسجد  شب قبلش وقتی درحال برگشتن از مسجد بودن  موتورشون با یه کامیون  تصادف میکنه و فوت میکنن.البته گفته میشه شهید هستن ایشون حدود ۲۴-۲۵ سالشون بود وقتی به مادرشون گفتن  بیچاره خیلی  حالش بد میشه.امروز بابام رفتن تشیعع جنازشون.خب حالا شرح ماجرا(اونایی که سنشون بالای ۶۰ و بیماریه قلبی دارنو یا میدونن که تحمل خوندن  این وقایع رو ندارن نخونن.عواقبش باخودتون.)

یه کامیون  داشته میپیچیده تو کوچه که  اون مرحوم  موتورش باکامیون برخورد میکنه موتورشون زیر یه چرخ کامیون خودشون  زیر یه چرخ دیگه مثل اینکه سرشون میره  زیرشو  مغزشون متلا شی میشه.خدابیامرزتشون.خب از بابام دیشب پرسیدم درد کشیده بابام گفت فردا که رفتم تشییع جنازه ازش میپرسم. ازمامانم پرسیدم گفت نه تو ان واحد مرده .امروز ازبابام پرسیدم گذاشتنش تو قبر سرش چه شکلی بود بابام گفت بس کن  گفتن نداره مامانم گفت دیوونه منم گفتم خب  سوال دارم که دیدم  عصبانی شدن دیگه چیزی نگفتم.خب برم دیگه خودمم ناراحت شدم  خدانگهدارتون.

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 19:34  توسط نرگس  | 

سلام .خب خوبین خوبم.میگم اون روز بود گفتم ازاداره اومدنا   گفتم شمارمو نخوندنا  اصلا هرکی نفهمید مراجعه به اپ قبلی کند.خی خلاصه این اقایون میخواستن به اونایی که جواب سوالشونو دادن جایزه بدن اقا همچین کیفشو بازکرد که گفتم الان تراول(نیدونم املاش درسته یانه اگه غلطه به بزرگیه خودتون ببخشید.)۵۰۰هزارتومنی درمیاره میده درهمین حین که چشم بچه ها به کیف دوخته شده بود ناگهان سه عدد خودکارواسباب بازی که سرهم۵۰۰تومان نیز نمیشد ازکیف بیرون اورد.اقا نمازخونه رفت روهوا ولی مدیرمون کنترلش کرد خب حالا این ماجرافرت بریم سراصل مطلب ۵شنبه ازطرف مدرسه کل سومیا رو میبرن اردومنبرم یانرم  نمیدونم چون فرداشم مبتکران دارم شایدنرم ولی به دوستم قول دادم پس میرم اصلا نمیدونم.امروز امتحان انشارو بهم دادم شدم۱۱از۱۲ دلایل پاراگراف بندی نداشت وازکلمات تکراری فقط ۴بار استفاده کردم نباید کم میکردن و دیگه اینکه نوشته بودن بیشترشبیه رازنیازباخداست ازطرفی یکی ازبچه هاهم که باموضوع من موضوعش یکی بود ولی داستان نوشته بود نمره کم کردن اقاخوب  مناجات نامه هم نثرادبیه بعدشم ماارایه ای به اسم تکرار داریم تازه پاراگراف بندی هم که نباید میکردم چون موضوعم عوض نشده بود.منو بگو نشسته بودم  مثلا یک انشای زیبا بنویسم اخه نرگس تومدرسه ی شمازیبایی کیلوچند فقطنکات دستوری هرچقدرهم میخواد زشت باشه مثل مال بعضیا.روزقبلم اقای حدائق یک روحانی هستند اومده بودن برای ماسخنرانی پرسیدن امیدوارکننده ترین ایه ی قران چیه  هیشکی بلد نبود  تازه گفتن هرکی اشتباه بگه باید ۱۰۰صلوات واسه ظهور امام زمان  بفرسته اقا منم باید ۲۰۰تابفرستم البته  کاری نداره تمومش میکنم امروز.اگه کسی جوابشو بلده  به من تقلب برسونه ها منتظرم.برم که فردا کلی کاردارم بای بای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 18:15  توسط نرگس  | 

سلام خوبین.من خوبم امروزبالاخره رفتیم مدرسه ودوباره درس امتحان علوممو دادن ولی نمرشونمی گم البته خیلی بد نشده شدم نمره سوم کلاسم اقاامروزعلوم داشتیم باخانم شایگان شوهرخواهر ایشون دکترای فیزیک دارن بعضی وقتا میگن این مسئله  دیگه  قدیمی شده شوهرخواهر من میگه...واین بحث ادامه پیدامیکنه امروز میخواستم برگردم بهشون بگم به شوهرخواهرتون بگین حواسشون جمع باشه ترور نشنولی گفتم زشته نگو عیبه  تااخرسال باهات لج میکنه بعدش یه همچین بی ادبی از من که یک دختر فهمیدم بعیدهنگو قش کردمخلاصه اومدیم خونه و شروع کردم به درس خوندم میخوام ترم دوم خیلی درس بخونم و مثل ترم اول نباشه ایشالا کارنامه ی ترم دومم بیست میشهبمون تا بیادمن نماز میخونم ولی معمولا"تونماز جماعت مدرسه نمیرم  ولی امروز رفتم حالا من امروز رفتم ازاداره هم اومده بودن اقای اسدی من میشناختمش  بابام قبلا باهاش همکاربود اقا هی شماره میگفتم که جایزه بدن  شماره ی من درنمیومدیکی میگفت به نیت چهارده معصوم چهارده  اما هیشکی به نیت امام رضا نمیگفت ۸ولی بعدش گفتن اونایی که امروزر اومدن نماز یه اردو با هزینه ی اداره میبرنشون اما من که چشم اب نمیخوره  فکرکنم بودجه ی اداره زیادی کرده خیلی ببرنمون میبرن  بوستان مروارید(یه بوستان  نزدیک مدرسمون که پیاده ۲دقیقست)خی ایناهم به برکت وجود من بوددیگه خب برم دیگه درس دارم خداحافظتون
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 19:20  توسط نرگس  | 

امتحان های ترم تموم شد

امروز اخرین امتحانمو هم دادم ازشنبه میرم مدرسه وای خدایاشکرت من مدرسرو خیلی دوست دارم ولی ازامتحان وقتی  درس نخوندم بدم میاد.راستی بچه ها فردا حدود ساعت ۹:۲۰ خورشید گرفتگی اتفاق می افته .ببینیدش قشنگه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 9:23  توسط نرگس  | 

سلام امیدوارم خوب باشین الان حوصله ندارم ازامتحانا بگم چون هم اعصابم خورده هم خستم. یه مطلب تو یکی از وبا خونده بودم جالب بود براتون میذارمش

اگر جمعیت جهان ۱۰۰نفر باشد

بانسبت هایی که امروز وجود دارد خواهیم داشت:

۵۷نفراسیایی/۳۱نفراروپایی/۸نفرافریقایی/۶نفرامریکایی

۵۲زن و ۴۸ مرد

۳۰ نفر سفید پوست و ۷۰ نفر رنگین پوست

۶نفر۵۹٪کل ثروت جهان را دارند 

۸۰نفردرفقرزندگی میکنند

۵۰نفرازسوء تغذیه خواهند مرد

۷۰نفرمی توانند بخوانند

فقط۱نفرتحصیلات عالی دارد

فقط۱نفرکامپیوتر دارد

اگرشما:

اگرهرگزبرده نبوده اید

اگرهنوز شکنجه و ازار نشده اید

بدانیداز۵ملیون نفر خوشبخت ترید

اگرخوراکتان را دریخچال نگه میدارید

وپوشاکتان رادرکمد

اگرسقفی بالای سرتان دارید

وجایی برای خواب

بدانید از۵۷٪کل جمعیت جهان ثروتمند ترید

پس قدر خود رابدانید.

 

                                                                    برگرفته از وب خنده 

                                                ادرسشم اینه http://tighdar.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:7  توسط نرگس  | 

دکتر مسعود علی محمدی رو هم ترور کردن ایشونم شهید شد 

خدانکنه من دست بذارم رو یه  رشته ای همون موقع طرفو ترور میکنن  قبلا تو وبشون رفته بودم اما الان ادرسشو فراموش کردم  اخی دلم سوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 21:13  توسط نرگس  | 

سلام خب دیگه امروز امتحان حرفه داشتم اونم موتور و باتری رو قاطی کردم یه نمره غلط الان باید برم تکالیف کانون زبانمو بنویسم  ولی خب یه  خاطره ی دیگه هم  مینویسم  بعد میرم چندروز پیش مامان خونه نبود باباهم خوابیده بود منم میخواستم شیرکاکائو درست کنم بخورم  دیدم شکر نداریم رفتم از روی سرپله  یه بسته شکر بردارم اقا رفتم همینطور که دنبال شکر بودم چشمم افتاد به یه گربه حالا مونده بودم گربه کجابود همینجوری تو چشمای هم نگاه میکردیم  من خشکم زده بود  اخی  اینقدر خوشگل بود که نگو اما خب ترسیده بودم  اروم اروم رفتم پایین  البته تا دوتا پله بعدش ۳تا یکی پله هارو میگذروندم رفتم  گفتم بابا بابام از خواب پرید گفت چیه  چی شده گفتم گربه  گربه گفت گربه کجابود گفتم رو پشت بوم بابام رفت دید گربه ای نیست گفت مطمئنی گفتم اره بعد شنیدم بابام داره میگه بیا برو خوشگله اروم از همون جایی که اومدی بروگفتم به بابامون با گربه ها حرف  میزنه  حالا گربه هم اصلا صدا نمیداد گفتم بابا رفت گفت اره  زبون بسته حامله بود گفتم زبون بسته!!!!!!!!!اصلا بره یه جای دیگه مامنم اومد براش جریانو گفتیم حالا مامان من اصلا از گربه خوشش نمیاد ولی این بار گفت اخی تو این هوای سرد کجا رفتهگفتم بله بله   حالا واسه گربه دل میسوزونی گفت اخه زمستونه گناه  داره گفتم حالا اگه نگفته بودم که  مقصر شناخته میشدم خلا صه اینقدر گفتن  تا من عذاب وجدان گرفتم گفتم اصلا برید  پیداش کنین خودم ازش مراقبت میکنم  مامانم گفت کاراز کار گذشته دیگه رفته گفتم بیا مامانمونم شد طرفدار حقوق گربه ها ولی خداییش اون لحظه که گربه هرو دیدم داشتم سکته میکردم  همون بهتر که رفت  خب دیگه منم برم  بای تاهای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 10:1  توسط نرگس  | 

سلااااااااااام به  دوستان خوبم حالتون خوبه؟ سلامتین  با امتحانا چه طورین من  من که اصلا نگو .این روزا هر وقت میخواستم بیام اپ کنم اتفاق های گوناگونی می افتاد که نمیشد بیام ولی حالا اومدم خب اول امتحانا امتحان ریاضی ای بدک ندادم امتحان قران  اونم یه بیست و پنج صدم غلط دارم تاریخ ۲۰بگو اینو ۲۰ نشی چیو میخوای بیست بشی زبان ۲۰امروز جغرافی نیم نمره غلط دارمخب حالا بریم سر اصل مطلب اتفاقایی که این چند روز افتاد اول جمعه که فرداش امتحان ریاضی داشتم  از خواب ر پا شدم کسی خونه نبود  منم گشنه نبودم  چشم مامانم دور دیدم  صبحونه نخوردم جزومو باز کردم شروع کردم به خوندن حدود ساعت ۱۰ بود که گشنم شد رفتم تو اشپز خونه تازه داشتم معادله حل میکردم  اما  مطمئن نبودم درسته یا نه ماشین حساب برداشتم شروع کردم به حساب کردن نونم دراوردم گذاشتم تو مایکروفر اقا رفتم تو اتاقم که ناگهان صدای جیغ مایکروفرو شنیدم پریدم ببینم چی شده دیدم ماشین حساب و گذاشتم روی ظرف نونی  حواس جمعه دیگهماشین حساب و برداشتم دیدم داغ کرده زدم ۳۶ تقسیم بر شیش جواب داد ۴ رو خورده ایحالا ترسیدم مایکرو فر خراب  شده باشه بهش دست نزدم  صبحونه خوردم بعد چند ساعت خواستم ناهار بخورم برنج دیروز و گذاشتم رو گاز  ولی بلد نبودم گرم کنم زیرشو روشن کردم  خودمم دراز کشیدم که مثلا درس بخونم که ناگهان بوی خوش سوختنی به مشام گرامیمان رسید بلند شدم دیدم به به غذا سوخته تازه اب جوش هم گذاشته بودم اونم ابش ته کشیده کتری هم سیاه شده منم دستپاچه زیرشونو خاموش کردم پنجره رو هم باز کردم با دستگیره کتری رو انداختم تو ظرف شویی ابم باز کردم روش که ناگهان ابا شروع به جلزوولز کردنو ترکشاش بمن خورد و دستم سوخت حالا کی نسوز  خیلی میسوخت ولی تحمل کردم پماد سوختنی برداشتم یه مشت باند هم گذاشتم روش والدین محترم اومدن گفتن چیکار کردی تمام اتفاق ها رو تعریف کردمو بابام به مامانم گفت میگم یکم به این بچه کار خونه یاد بده مامانم گفت میگه زیر بار میره خلا صه این تموم شد اما اتفاقای دیگه ای هم افتاده که بعدا براتون مینویسم فردا امتحان  حرفه دارم باید برم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 10:3  توسط نرگس  | 

سلام بچه ها امیدوارم خوب باشید من خیلی بدم برنامه امتحانی رو بهمون دادن از شنبه شروع میشه ازاون جایی که در طول ترم نمرات بسیار درخشانی کسب کردم(در لغت نامه ی دانش اموزان درخشان به معنی افتضاح هست)میخوام این مدت بخونم شاید نمره هام بهتر بشه و بازم شاید دبیران محترم لطف بکنن نمره های ترم و کمتر ترتیب اثر بدن(البته میدونم که غیرممکنهاما حالا شاید یه معجزه بشهمن تا بیست و چهارم که اخرین امتحانمه نیستم البته چهاردهم میام یه سر میزنم چون فرداش امتحان زبان دارم و تو نیم ساعت خوندنش تمومه.ولی حالا تا اون موقع باید بشینم همش درس بخونماگه خوبی بدی دیدین حلال کنین برام دعا کنین امتحانام خوب بشه.خب دیگه تا بیست و چهارم خدانگهدار همتون
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:34  توسط نرگس  | 

رقیه(س)

گل پرپر

 

امدی بابا ببین مشتاق دیدارم هنوز

                                      خلق خوابیدند و من از هجر بیدارم هنوز

بارهاجان دادم از هجرت وفایم راببین

                                        باز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز

شمر سیلی بر رخم زد تا نگویم نام تو

                                        لیک باشد نام نیکوی تو گفتارم هنوز

گل چو شد روییده دیگر هم نشین خار نیست

                                         من شدم پرپر ولی ازرده از خارم هنوز

این شنیدم تشنه لب رفتی سفر بابا ببین

                                           اب دارم برتو در چشم گهربارم هنوز

                                                                  اینو تو کتاب سر گذشت جانسوز حضرت رقیه خوندم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:59  توسط نرگس  | 

تقدیم به فرزندان شهدا:

انشام دوباره بیست بابای گلم!

موضوع:(کسی که نیست)-بابای گلم

دیشب زن همسایه به من گفت:یتیم

معنای یتیم چیست؟بابای گلم!

 

درباد نشانه های بال  و پرتوست

برگونه هنوز بوسه ی آخر توست

گفتند به من در آسمانی بابا !

خورشید به خون نشسته شاید سر توست.

                                                           (م.ع)=میلاد عرفان پور

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:36  توسط نرگس  | 

دشمنت کشت ولی نورتو خاموش نگشت

                                         آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست

 

 

 

 

فرق بین حق باطل بین که بعداز قرن ها 

                                             جلوه حق مانده جاویدان و باطل بی اثر

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 10:21  توسط نرگس  | 

 

 

 

 

 

 

 

در وصف امام خمینی (رحمه الله):

 

دیروز باما کسی بود از ما به ما با وفاتر

ایینه ی فطرت ما از ما به مااشناتر

دیروز باما کسی بود مانند خورشید صادق

مانند باران صمیمی از باغ گل باصفاتر

ب.دیم و دیدیم اورا گفت و شنیدیم اورا

رفتیم تا اوج با او از عطر گلها رهاتر 

مرغان پر بسته بودیم پروازرا برده از یاد

پروازمان داد مردی از اسمان ها فراتر 

او امد و پر کشیدیم تا بی کران ها رسیدیم  

رفت و شکستیم بی او از قلب او بی صدا تر

                                                              فاطمه راکعی  

 برگرفته از کتاب ادبیاتم

والا ماکه نبودیم ولی شنیدیم و از بچگی با عشق امام بزرگ شدیم. اما خب شنیدن کی بود مانند دیدن.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:19  توسط نرگس  | 

سرسره

 زندگی سرسره ایست 

                 میکنی دل از خاک

                                پله پله تااوج

                                        می روی تاپرواز

                                                      بعد از ان بالا

                                                             می خوری سر ارام

                                                                      ذره ذره تا خاک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:28  توسط نرگس  | 

سلام بچه ها اول تسلیت میگم دوم این چند روز اصلا هیچ جا نرفتم چون نمیخواستم دوباره خانم سلطانی ناراحت بشه واسه همین گفته بود همتون باید نمرهای امتحان مبتکرانی که میخواد بگیررو خیلی خوب بشیم من از ۵ تا فصل تا حالا ۳تاشوخوندم بقیشم میخونم امشب بادوستام قرار گذاشتیم بریم مسجد محله.خب التماس دعا خدانگهدارتون
+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 11:47  توسط نرگس  | 

سلام بچه ها امروز نحس ترین روز هفته بود.امروز ساعت۹مدرسه شروع میشد به خاطر شورای دبیران.اقا صبح ساعت ۵:۳۰پاشدم نماز بخونم دیگه خوابم نبرد.مامان گفت بیا صبحونه بخور گفتم الان میل ندارم بعدا" میخورم مامان و بابا و حدیث برای ۷ رفتن مدرسه.منم موندم خونه ادبیات خوندم.بعد دوستم ایدا زنگ زد گفت بیا باهم بریم قبول کردم رفتم تو ایستگاه یه ۲۰دقیقه ای منتظر شدم اتو بوس اومد بعددوستمم سه تا ایستگاه بعد سوار شد رفتیم مدرسه از بدو ورود بچه های شورا گفتن معلما همه از کلاس سوم ۳ شاکین.گفتم چیز عجیبی نیست همشون میگن  حقم دارن خلاصه چند وقت پیش با دبیر ریاضیم خانم سلطانی یه بحث کوچولو داشتم خانم از دست کلاس ناراحت بود از منم ناراحت شدخلاصه گل گرفته بودیم که بریم معذرت خواهی با دوتا از بچه ها قرار بود بریم که من و هانیه و یگانه بودیم اما بعد نصف کلاس اومدن حالا کلی معذرت خواهی تا خانم سلطانی قبول کرد.وسط مراسم عذر خواهی دبیرمون داشت میرفت به طرف کلا س حالا ادبیات داشتیم با خانم امین.فروغ رفت از طرف همه اجازه گرفت اخه زشت بود داریم با خانم سلطانی حرف میزنیم برگردیم اجازه بگیریم واسه همین به فروغ گفتیم.بعدش اومدیم بریم سر کلاس دیدیم خانم عصبانی رامون نداد تو کلاس فقط فروغ که اجازه گرفته بود رفت.کلی خواهش میکنم نشد خانم سینایی رو واسطه کردیم قبول نکرد گفتیم نگاه کن ازدل این دبیر در میاری یه دبیر دیگه دلگیر میشه.حالا رفتیم تو حیاط از پشت پنجره داشتیم گوش میکردیم درسو خانم پنجره رو بست.کلی ناراحت شدیم رفتیم پشت در چیزی نشنیدیم.حالا خانم امین گفتن ازتون نمره کم میکنم.البته بقیه ی روز تاالان خوب بود .ولی خدا بقیشو بخیر کنه.امیدوارم خانم امین ببخشتمون.یعنی میبخشه؟  
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:38  توسط نرگس  | 

خیلی وقت بود تو وبم رباعی نذاشته بودم خب این شعرا تقدیم به امام حسین وتمام اسیران و شهیدان کربلا و شهیدان نسل خودمون از جمله دایی شهید خودم.      

تقدیم به صبر حضرت زینب(س)

ای کاش فراغتی فراهم میشد

از وسعت درد های تو کم میشد 

این بار مصیبتی که بر شانه ی توست

ایوب اگر داشت قدش خم میشد

 

دروسعت شب سپیده ای آه کشید

خورشید به خون تپیده ای آه کشید

ان لحظه که زینب(س)به اسارت میرفت

بر نیزه سر بریده ای آه کشید! 

  

یک حادثه...کربلا...سفر...نیزه...حسین(ع)

در کوره ی آفتاب ...سر...نیزه ...حسین(ع)

خورشید فرو رفت به اعماق زمین

وقتی که طلوع کرد بر نیزه حسین(ع)

 

ای نخل !زوال دامنت را نگرفت

زخم تو غرور کهنت را نگرفت

هر چند بریدنت سرت را اما-

بی سر شدن ایستادنت را نگرفت

 

من قطعه ولی سپید بر میگردم

دریک غزل جدید بر میگردم

 با حس چهار پاره در طرح جنون- 

یک مثنوی شهید بر میکردم.                     

                                                                                (م.ع)=میلاد عرفان پور 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 7:43  توسط نرگس  | 

یلدای همتون مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:52  توسط نرگس  |